دیگر به خواب خوش باران رسیده ام....
آرام می روم...
بی گاه می روم..
آن دورتر
آغاز می شوم در شعر گوزه گران دوره گرد
دیگر به خواب خوش باران رسیده ام....
آرام می روم...
بی گاه می روم..
آن دورتر
آغاز می شوم در شعر گوزه گران دوره گرد
تاب می خورد
بر چله ی خمیده ی پلک ها
با هر تکان برگ
با هر صدای باد
سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود.نگذاریدکه بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمد بر سر نوروز ما هم بیاید.
در ضمن سایت مربوطه به روی افغانستان تیک زده است حواستان باشد روی نام ایران تیک بزنید
http://noroozingooglecalendarafghanv...googlecalendar
خیابان های شهرم ، یک به یک قدس و فلسطین شد.
در کتابم ردپای شعر قبانی هست!!! و نیما نه!!!
شاگردم به جای شاملو ، درویش می خواند!!
یاللعجب!!!!!!
زبان فاخر اجداد من بیگانه و گنگ است.؟!!!
تو می گویی
خدا تنها عرب گفته است و می فهمد؟؟؟؟
..............
خلیج فارس هم اینروزها
به فکر العرب گشتن
درون سایت ها آمار می گیرد.
نمیدانم از این پس فارس می ماند
و یا همچون زبان یأجوج خواهد شد.
کدام فصل
مهربانیت شکوفه می دهد
نگاه کن ...
زیر پلک های من تبی غریب می خزد............
رویای سبزفروخورده ی درختی در هیمه ی آتش
ورق برگشته ،
دردام سیاه دست خون افتاده بودش بخت
همان داو نخستین را ....
به قهرآهنگ لبخندی
دهن واکرده،دندان تیز
زبان و چشم و گوش و دست هایش را؛
یکی خوبروی شاخ غول؟؟؟!!!
حریفی سخت ....
و او ، بی پاردم حیوان دست آموز
این تندیس ناهنجار
شب تا صبح،
لاشه ی پیراهنش بردوش،
تمام گورها را سوی خود خواند ه است....
......................
هماواز من ای خوکرده دنیا را به تاریکی
کبود آسمان ها را مبر از یاد ...
که بی شک داوٍِِِِ آخررا
رقم با توست....
نشاید روی این افتان و خیزان بام شب بنیان
فروغ خاوری مهر رهایی را
به مشتی ارزن ناچیز بفروشی
رها کن ترس را از خویشتن ..برخیز
فقط کافیست
ورق ها را بگردانی
که این آماس دردآلود
به یک نشتر برون ریزد..
باید تا صبح نشده بروم......
سبکبارتر
همراه تو
به راه می افتم......
ودلم را کنار پنجره ی رو به خیابان جا می گذارم.....
بگذار گربه ی چلاق همسایه چندی دلخوش باشد
حق با تو بود...
این تکه شعر
تنها به درد گربه ی همسایه می خورد.......
شاملو
آونگ
چون سنگی به قلاب
در فصلی گستاخ
لای سرپنجه های کودکی تاریخ سال
زاده می شوند
سروهای آزاد...
زمان به تظاهری کمرنگ مرثیه می خواند
اینبار
رقص بیهوده ی حلقه های ی شانس
در غروبگاه
لای دهان
مرد مفلوجی را
تنها به لبخندی چرک می گشاید
و آنانکه که پریدن را به خواب
نشخوار می کنند
دررشته ای بهم بافته از ابریشم و کرباس
دست به دامان خورشیدی می برند
که به دریوزگی سپیده رفته است.....
روزی که تو باز آیی
با این دل غم پرور...
من با تو چه خواهم کرد...................
شاید خوبه که بعضی از پست ها رو نمی شه گذاشت....
شاید...کسی چه میدونه.....
.....تنها زمین....
...نان خشکی حق داشت پوزخند بزند
به من!!
با کهنه های چرخ دستی اش،
چاره ای نیست!!!
این حس نخ نما شده انگار
جز من مدفنی نخواهد داشت.......
.....تنها زمین.....
این را خوب می دانم.....
آسمان !!!!
باز .....
چه پیش آمده است
که چنین نرم و سبک
شانه ات می لرزد
وصدای ترِ دستانِ تو بر صورت خاک
نقش نمناک زند
آسمان !!
حرف بزن
دادو بیداد تو چیست؟
چین پیشانی و این بغض ترک خورده زچیست؟
راستی..... دلتنگی؟ ؟؟؟؟؟
یا به حیرانی من می خندی؟
...........................
.............
آسمان!!!
هیچ مگو
روی این دشت غریب
روی این بغض فرو خورده
ببار!!
گریه کن!!!!!
باز ببار!!!!..........
رقص دستان تو جاویدان باد......
حس لطیف دست هایت هنوز لای شمعدانی هاست
ومن چون کودکی شرمو
به هیجان سرخ می شوم....
چه خوب میدانستی
عشق را بهتر از آن جایی نبود.....
.
.
می دانم
می دانم
برای سرخ شدن کمی دیر شده است......
.
مجبور شدم موسیقی متن روعوض کنم....
خودم به موسیقی قبلی عادت کرده بودم..یه جورایی یاد یک وبلاگ زیبا و دوست داشتنی رو در من زنده می کرد...و شاعری جوان و بینهایت با احساس ....... یه کمی اینجا برام غریب شده....امیدوارم مشکل قالب قبلی زودتر برطرف بشه....
سالهاست
در اجاق تنهایی
کنده ی زانوهایم را می سوزانم...
... دهان گشاد سطل
به شعرهایم پوزخند می زند...
...
قافیه را باخته ام.....
چند وقتی میشه که کد موسیقی باز نمی شه... بدون موسیقی اینجا اصلن قابل تحمل نیست....
باز باران ...
بی ترانه ...
بادوصد رنج فراوان
می خورد بربام خانه!!!!
یادم از باران دیروزی نمی آید ...
تمام باد و باران های دیروزی
تمام خواب های ناز هرروزی
به یکباره شکست و
غول بیداری نمایان شد...
دگر ده سالگی هامان
دگر آزادگی هامان
یکی رویای بی رنگ زمستان شد ...
نه دیگر بس کن ای شاعر
که باران سالیان سال
با ترانه ...
روی این سقف کج و معوج نمی بارد...نمی بارد
..................
چه می شد
بار دیگر
خواب ؟!!!ما را با خودش می برد
از این اوراق پر کابوس
به دفترهای مشق بچگی هامان؟
که باران
با گوهرهایش
سرود تازه ای می خواند....